|
پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید : "بستنی میوه ای چند است؟ " پیشخدمت پاسخ داد: "50 سنت" پسر بچه دستش را در جیبش برد و بعد شروع به شمردن کرد.و بعد پرسید : "یک بستنی ساده چند است؟ " در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد : "35 سنت". پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت : " لطفا" یک بستنی ساده".پیشخدمت بستنی را آورد و بدنبال کار خود رفت.پسرک نیز پس از خوردن بستنی / پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت / از آنچه دید / شوکه شد. در آنجا در کنار ظرف خالی بستنی / 2 سکه 5 سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته بود – برای انعام پیشخدمت.
ابری از عشق دورم میپیچد وقت خواب آلودگی شب های من است در کنارم فرشته ای زیبا ایستاده و به آهستگی نفس می کشد و شمع فرو می میرد در را می بندم امواج ذهنم متلاطم می جوشد انگار فصل ها تغییر می کنند و بادها برهنه اند
اکنون ساعت بیداری قوهاست رویا را ببین چه زیبا در میان چشمانم روییده بارانی سرد می بارد بامداد در آغوشم است وقت خواب آلودگی شب های من است فرشته ای در کنارم به آهستگی نفس می کشد من مثل پرنده ای در غبار می خوانمش... نخستین جرقه عشق میان ما شعله می کشد و بادهای شبانه می میرند و همچنان که از میان پنجره او را میبینم روزی چشمش مرا خواهد گرفت او از دوردست ها صدایم می کند روحم را خوابی بی پایان فرا می خواند بی گمان ... من هم دیروز او را عاشق شده ام به زیر آب مرا می کشاند وقتی موهایش را باد می برد من لبخند می زنم خنده در چشمان زیبایش طنین می زند صدای اندوه ، به نرمی در میان کاج هاست اندوه در چشم به هم بزنی می گذرد ما نگاه می کنیم و کنار شب می ایستیم
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 13:4 توسط یاشار |
مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي کرد که زيباترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد آمدند. قلب او کاملاْ سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است که تا کنون ديده اند. مرد جوان، در کمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت: " اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست." تو پر از وسوسه بر من می باری من همیشه اینجا خواهم بود با نگاهی بی جان و چشمانی برانگیخته بر پر ده های خالی در دور دست نوار سیاهی تا نقطه بی بازگشتی گسترده تنها ایستاده ام جاذبه ای کشنده مرا سخت گرفته بال هایم یخ زده اند و تو در دریای یادهای گذشته خواب و خیال های کودکیت با واقعیت های سخت در می آمیزند آن گاه که از خواب بر می خیزی می بینی... چشم هایت از اشک نمناک است تو که هستی؟ و آن منی که می گویی کجاست؟ در زیر این آسمان بی پایان بعضی ها از بد. تولد عاشقند و من فکر می کنم پیر شده ام با تو که در کنارمی و دیگر تکان نمی خوریم شب بوها شادمانه شعله ورند و با سایه ها در می آمیزند تصویر های جادویی و شعله های فروزان عشق راه و روش های دیگر را کنار می زنند تنها به ما می آموزند چگونه بر خیزیم زیبا... پر از عشق و به من که از پنجره مشاعرم را وزش باد نوازش می دهد. + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 11:27 توسط یاشار |
روزی خردمند پیری در دشت پوشیده از برفی قدم میزدکه به زن گریانی رسید.از او پرسید :برای چه گریه می کنی ؟زن پاسخ داد:وقتی به زندگی ام می اندیشم،به جوانی ام به زیبایی که در آینه می دیدم و به مردی که دوست می داشتم،احساس می کنم که خداوند بی رحم است که قدرت حاقظه را به انسان بخشیده،زیرا او می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم.مرد خردمند در میان دشت پراز برف ایستاد و به نقطه ای خیره شدو سپس به فکر فرو رفت.زن از گریستن دست کشید و پرسید :در آنجا چه می بینی؟خردمند پاسخ داد :دشتی از گل سرخ.خداوند ،آن گاه که قدرت حافظه را به من بخشید،بسیار سخاوتمند بود ،زیرا او می دانست در زمستان می توانم همواره بهار را به یاد آورم و لبخند بزنم...
اکنون در چشم تو نگاهی است میان دنیای تو و دنیای کودکی تو زود به رازها دست یافتی و برای آسمان گریستی بیا ای نهایت خنده های دور دست بیا ای بیگانه شب سایه ها تهدیدت می کنند و در این زمین بی حفاظی تو خوش آمد بهاری در این غروب دل انگیز سوار بر نسیم خواب ای زندانی رویا در بیداری با نگاهی که اکنون در چشم توست به غریبه ها که از خیابان می گذرند سلامی دوباره کن من تو هستم و آن چه می بینی من است ومنم که دستت را می گیرم هیچ کس یاریم نمی کند هیچ کس حرفی نمی زند و همه چیز قشنگ است روزی که می افتی بر چشم های باز و بیدار من مرا به برخاستن می خوانی از راه پنجره میان دیوار یک میلیون ستاره درخشان بامداد هیچ کس برای من لالایی نمی خواند و هیچ کس نمی خواهد که چشم ها را ببندم پنجره ها را باز می کنم و تو را از آن سوی آسمان می خوانم... + نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 19:21 توسط یاشار |
شبی در تاریکی،کودکی رو به دریا ایستاده بودو با خدای خود این طور می گفت:پروردگارا از نور خود به من بنمای ستاره ای درخشید و او نفهمید و ادامه داد: خدایا!زیبایی هایت را به من نشان بده.پروانه ای از کنارش گذشت و او توجهی نکرد و باز ادامه داد :خدایا! از عظمت خود به من بنمای. دریا متلاطم شد و او متوجه نشد و باز گفت:پروردگارا از لطتفت خود به من بنمای .گلی نزدیکش رویید و او نفهمید و دوباره خدا را خواند!پروردگارا با من سخن بگوی . قناری شروع به خواندن کرد و او باز متوجه نشد و ادامه داد:خدایا از مهر و عشق خود به من بچشان.مادرش او را در آغوش گرفت و او متوجه همه چیز شد...
تو در تنهایی نه یک ماهی که یک دریایی من در این حوض چه خواب رد پای تو را می بینم دنبالت می گردم تو از آن بهتری که پرستش شوی من درگیر همین قطره تا به دریا رسم من در این تنهایی از رویا پاکترم گرچه کورم ،گرچه مست گر چه گویند ،قاتل خواب منم یک شب پرسیدی؟ دنبال چه می گردی؟ من از ستاره که گذشت از نگاه اهورایی گل سرخ نفسم شماره کرد همه اینها به کنار من تو را می خواستم من تو را می خواستم تو نمی دانستی از خیالم که گذشتی تازه دانستم،که جدایی را بازگشتی نیست تو در تنهایی خویش نمی دانستی لاله ها می میرند در جدایی بهار از خاک در هجوم بادهای پاییزی که ترس از مرگ و ترس از فاصله ها تا بهار دیگر به تن همه گل برگ ها تازیانه می کوبد تو چه دانستی! که گل سرخ آخرین دیدار از نگاه نا محرم مرد پشت آینه افکارم با خجالت زرد شد برگهایش زود پر پر شد من از اینجا از این دفتر خالی شعر با زبانی بریده از کلمات قشنگ که جز آن پیش کشی ام نیست به تو که از همه خوبتری می گویم من تو را دانستم... من تو را دانستم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 10:26 توسط یاشار |
مدت زیادی از تولد برادر پسر کوچولو نگذشته بود . پسر مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند ترانه پاییز پاییز چه زیباست + نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386 18:46 توسط یاشار |
از دریا پرسیدم: این امواج دیوانه تو از کرانه ها چه میخواهند؟ چرا اینسان ،پریشان و در بدر ،سر به کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟ دریا در مقابل سوالم گریست ،امواج هم گریستند... آن وقت در یا گفت:که طعمه مرگ تنها آدمها نیستند امواج هم مث آدمها می میرند! واین امواج زنده هستند،که لاشه امواج مرده را به گورستان سواحل خاموش می سپارند. خواب نیمه شب + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 1:47 توسط یاشار |
چگونه این آخرین بارها را در تجلی نگاه هم گریه نکنیم تو از پشت سکوت اشکهایت خیره به دور دست وشاید به انتها ومن پر از تمنا در تو غرق می شوم ورد پایم در آینه شعرهای دفترم جا می ماند... با بوی دستهایت که افسون کننده خاطراتند وبمانی می خواهم هر از گاهی از سر قسمت دستهای مهربانیت را بگیرم وکابوسم را با شب وتورا با خودم قسمت کنم وخاطراتم را پیش کش عشق وعشقم را پر از احساس تقدیم تو کنم ولبخند بزنی و من در سایه خوابی خوش شعر بنویسم پر از شمع و پر از لاله های فراموشی قسم به آخرین دیدار قلبت خانه من است وایمان دارم روزی دست در دست قدم می زنیم دگر سیاهی رنگی نیست وتو با نگاهی گرم دوباره عاشقم می کنی ومن با یک خنده دو باره عاشق شدنت را می بینم به دفتر عشق به اوج رسیدن به گیتاری که در دست می گیری به خنده ای که می بینم نگاهی که می کنیم و اوج لذت آنجا که خدا می خندد ومن شاعر می شوم شعر مرا می خواند و اشکها پی در پی روی ماسه های داغ وداع و تو می روی و هنوز می مانی و من می گریم بی حضور تو و عشق ما می ماند وبارها می میرد گل سرخ قرارمان زرد می شود چگونه گریه نکنیم حسرت نخوریم به این خوش باوری و بی هیچ سخنی رفتن من در پیچ اولین وداع اشکهایم را پاک می کنم و تو را می بویم که بوی اقاقی می دهی و اقاقی که حسود است تو می خندی که عشق همین است عروسی که خواب عزا می بیند وگریه هایش از فراغ نیست از خوابی گناه کار است که می میراند عشق ورزی ها را ومن در پی بهانه هایم و در پی عاشقانه هایم در تو غرق می شوم و تو را نیت می کنم در دفتر اشعارم که حافظ عشق منی و حافظ ذهنم من تعبیر خواب آن دخترکی هستم که از عشق می ترسد و راه بر قلبش می بندد و من همچنان در خیابان وصال می مانم و روزی را می بینم که نخواهیم بود و عشق ما خواهد ماند و در آخر دفتر شعری خاک خورده هزاران سال بعد کودکان یک دنیای دیگر شعر دلدادگیمان را می خوانند ولی اشکهای برجسته و فرو ریخته سطر سطر آن را هرگز نمی بینند + نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 11:34 توسط یاشار |
همیشه روزنه شب از دریچه های بسته روزهای بی مقدار جاریست در پی واژه ای روان شدن که پر باشد از تک کلمه اسمت واژگانت زیباست نم اشک می سوزندم در هر خواب که باشی و نباشی و بخوانمت با شوق عاشقم شو من بی چیزم آن جامه های سرخم مرحبای دست توست که می روی و عطرت همچنان باقیست با بوی اقاقی و پیچیدگی گلدانهای گل مادرم که ثانیه وار دوستت دارم بی جرِِات ابراز بی چیزم با عشق که خود خواستم و می بینی که بی چیزم نثارت می کنم آن گریه های تلخ که جز آن ندارم پیش کشی ام بعد از سالها جدایی من وتو در میان ثانیه های هواخواه جنگ جامه سرخم است که یکشنبه ابری من است با خزان وحشی تو چه جامی باشد از تو در یادم که مستم کند هر شب من تو را خواهم خواست در پس هر ناقوسی که جار می زند خیس از شبنم غم بی رویا بی هیچ با تو جاودان می شوم در خیابانهای گریز با سنگ صبور وجودت و مر دانگی نگاهی گرم من گل امیدت سروده هایم را پر از بهانه واحساسم را بی بهانه پیش کشی یکشنبه هایت میکنم. + نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386 17:58 توسط یاشار |
تسلای خاطرم لبخندهایت در دومین وعده دیدار که اولین رمز عاشقیم ورود به دنیای چشمانت شد و دستانت گرفتار طلسم دستانم من بی چیز تلخ می خندیدم که تو آمدی با کوله باری از عشق و عاشقانه ترین لحظه هایت را به من سپردی من تشنه دیدار مهرت را به دل گرفتم آن سوی اینه چشمانت تسلایم شد و... من پر از عشق شدم آری!من اینگونه ام دوست داشتن را با دل با همه احساسم می پزیرم اگر تو باشی لحظه ای یادم و نروی از خاطرم هرگز لبخند نزدم تو چطور دزدیدی اشکهایم را که من خندیدم و تو از مرزهای بی احساس سینه ام گذشتی بی ترس از سوختن و پر و بالت را گشودی تنها برای من به همه احساسهای قبلی پشت پا زدم وتو خندیدی لبخدت زیباست من لبخند شناسم دستانت گل روی باغند که اسیر چار دیواری شب شده و چشمانت هنوز در جست وجوی عشق در من شاید برای دو کس خواهم مرد یکی تو و آن یکی تو جریان زندگی ام به سوی عاشقانه هایت روانه است ای مادر خوبی ها عشرتم ده برای مرگ در خاطرت برای لحظه ای فرصتی ده شاید بعد ها تو را بینم ولی به فردای خود بی اطمینان لبخندت زیباست همین یک شب گناهکارم کرد گناه اخرم بود و هست تو هرگز پیشقدم رفتن نشو که چشمهایت خواهند گفت گل سرخی که راز عشق من و توست به ساعتهای بی مقدار عاشقیم متصل سالها صبر می کنم تا بیایی به اغوشم پس به امید دیداری دوباره می خوانمت + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 10:33 توسط یاشار |
|