تبليغاتX
دلشوره

دلشوره

 

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید : "بستنی میوه ای چند است؟ " پیشخدمت پاسخ داد: "50 سنت" پسر بچه دستش را در جیبش برد و بعد شروع به شمردن کرد.و بعد پرسید : "یک بستنی ساده چند است؟ "

در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد : "35 سنت".

پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت : " لطفا" یک بستنی ساده".پیشخدمت بستنی را آورد و بدنبال کار خود رفت.پسرک نیز پس از خوردن بستنی / پول را به صندوق پرداخت و رفت.

وقتی پیشخدمت بازگشت / از آنچه دید / شوکه شد. در آنجا در کنار ظرف خالی بستنی / 2 سکه 5 سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته بود – برای انعام پیشخدمت.

 

 

 

 

 

 

 

 

ابری از عشق دورم میپیچد

و صدا را آرام میکند

وقت خواب آلودگی شب های من است

در کنارم فرشته ای زیبا ایستاده

و به آهستگی نفس می کشد

و شمع فرو می میرد

شب فرا می رسد

در را می بندم

امواج ذهنم متلاطم می جوشد

انگار فصل ها تغییر می کنند

و بادها برهنه اند

اکنون ساعت بیداری قوهاست

رویا را ببین

چه زیبا در میان چشمانم روییده

بارانی سرد می بارد

بامداد در آغوشم است

وقت خواب آلودگی شب های من است

فرشته ای در کنارم

به آهستگی نفس می کشد

من مثل پرنده ای در غبار

می خوانمش...

نخستین جرقه عشق میان ما شعله می کشد

و بادهای شبانه می میرند

و همچنان که از میان پنجره او را میبینم

روزی چشمش مرا خواهد گرفت

او از دوردست ها صدایم می کند

روحم را خوابی بی پایان فرا می خواند

بی گمان ...

من هم دیروز او را عاشق شده ام

به زیر آب مرا می کشاند

وقتی موهایش را باد می برد

من لبخند می زنم

خنده در چشمان زیبایش طنین می زند

صدای اندوه ،

به نرمی در میان کاج هاست

اندوه در چشم به هم بزنی می گذرد

ما نگاه می کنیم و کنار شب می ایستیم

چه کسی؟

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 13:4 توسط یاشار |


مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي کرد که زيباترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد آمدند. قلب او کاملاْ سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است که تا کنون ديده اند. مرد جوان، در کمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت: " اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست."

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تکه هايي جايگزين آنها شده بود، اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نکرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند اين پيرمرد چطور ادعا مي کند که قلب زيباتري دارد.

مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و با خنده گفت:" تو حتماْ شوخي مي کني... قلبت را با قلب من مقايسه کن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است."

پيرمرد گفت:" درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي کنم. ميداني، هر کدام از اين زخمها نشانگر انساني است که من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده که به جاي آن تکه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تکه ها مثل هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند، چرا که يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام، اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه درد آورند، اما يادآور عشقي هستند که داشته ام. اميدوارم که آنها هم روزي بازگرداند و اين شيارهاي عميق را با تکه اي که من در انتظارش بوده ام، پر کنند... حالا مي بيني که زيبايي واقعي چيست؟"

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي که اشک از گونه هايش سرازير بود، به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود، تکه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم کرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پيرو زخمي خود را جاي زخم قلب جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

 

تو پر از وسوسه بر من می باری

من همیشه اینجا خواهم بود

با نگاهی بی جان

و چشمانی برانگیخته بر پر ده های خالی

در دور دست

نوار سیاهی

تا نقطه بی بازگشتی گسترده

تنها ایستاده ام

جاذبه ای کشنده مرا سخت گرفته

بال هایم یخ زده اند

و تو در دریای یادهای گذشته

خواب و خیال های کودکیت

با واقعیت های سخت در می آمیزند

آن گاه که از خواب بر می خیزی

می بینی...

چشم هایت از اشک نمناک است

تو که هستی؟

و آن منی که می گویی کجاست؟

در زیر این آسمان بی پایان

بعضی ها از بد. تولد عاشقند

و من فکر می کنم پیر شده ام

با تو که در کنارمی

و دیگر تکان نمی خوریم

شب بوها شادمانه شعله ورند

و با سایه ها در می آمیزند

تصویر های جادویی

و شعله های فروزان عشق

راه و روش های دیگر را کنار می زنند

تنها به ما می آموزند

چگونه بر خیزیم

زیبا...

پر از عشق

و به من

که از پنجره

مشاعرم را وزش باد نوازش می دهد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 11:27 توسط یاشار |


روزی خردمند پیری در دشت پوشیده از برفی قدم میزدکه به زن گریانی رسید.از او پرسید :برای چه گریه می کنی ؟زن پاسخ داد:وقتی به زندگی ام می اندیشم،به جوانی ام به زیبایی که در آینه می دیدم و به مردی که دوست می داشتم،احساس می کنم که خداوند بی رحم است که قدرت حاقظه را به انسان بخشیده،زیرا او می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم.مرد خردمند در میان دشت پراز برف ایستاد و به نقطه ای خیره شدو سپس به فکر فرو رفت.زن از گریستن دست کشید و پرسید :در آنجا چه می بینی؟خردمند پاسخ داد :دشتی از گل سرخ.خداوند ،آن گاه که قدرت حافظه را به من بخشید،بسیار سخاوتمند بود ،زیرا او می دانست در زمستان می توانم همواره بهار را به یاد آورم و لبخند  بزنم...

 

اکنون در چشم تو نگاهی است

میان دنیای تو

و دنیای کودکی

تو زود به رازها دست یافتی

و برای آسمان

گریستی

بیا ای نهایت خنده های دور دست

بیا ای بیگانه

شب سایه ها تهدیدت می کنند

و در این زمین بی حفاظی

تو خوش آمد بهاری

در این غروب دل انگیز

سوار بر نسیم خواب

ای زندانی رویا در بیداری

با نگاهی که اکنون

در چشم توست

به غریبه ها

که از خیابان می گذرند

سلامی دوباره کن

من تو هستم

و آن چه می بینی من است

ومنم که دستت را می گیرم

هیچ کس یاریم نمی کند

هیچ کس حرفی نمی زند

و همه چیز قشنگ است

روزی که می افتی

بر چشم های باز و بیدار من

مرا به برخاستن می خوانی

 از راه پنجره میان دیوار

یک میلیون ستاره درخشان بامداد

هیچ کس برای من

 لالایی نمی خواند

و هیچ کس نمی خواهد

که چشم ها را ببندم

پنجره ها را باز می کنم

و تو را از آن سوی آسمان می خوانم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 19:21 توسط یاشار |


شبی در تاریکی،کودکی رو به دریا ایستاده بودو با خدای خود این طور می گفت:پروردگارا از نور خود به من بنمای ستاره ای درخشید و او نفهمید و ادامه داد: خدایا!زیبایی هایت را به من نشان بده.پروانه ای از کنارش گذشت و او توجهی نکرد و باز ادامه داد :خدایا! از عظمت خود به من بنمای.

دریا متلاطم شد و او متوجه نشد و باز گفت:پروردگارا از لطتفت خود به من بنمای .گلی نزدیکش رویید و او نفهمید و دوباره خدا را خواند!پروردگارا با من سخن بگوی .

قناری شروع به خواندن کرد و او باز متوجه نشد و ادامه داد:خدایا از مهر و عشق خود به من بچشان.مادرش او را در آغوش گرفت و او متوجه همه چیز شد...

 

 

تو در تنهایی

نه یک ماهی که یک دریایی

من در این حوض چه خواب

رد پای تو را می بینم

دنبالت می گردم

تو از آن بهتری

که پرستش شوی

من درگیر همین قطره تا به دریا رسم

من در این تنهایی

از رویا پاکترم

گرچه کورم ،گرچه مست

گر چه گویند ،قاتل خواب منم

یک شب پرسیدی؟

دنبال چه می گردی؟

من از ستاره که گذشت

از نگاه اهورایی گل سرخ

نفسم شماره کرد

همه اینها به کنار

من تو را می خواستم

من تو را می خواستم

تو نمی دانستی

از خیالم که گذشتی

تازه دانستم،که جدایی را بازگشتی نیست

تو در تنهایی خویش

نمی دانستی

لاله ها می میرند

در جدایی بهار از خاک

در هجوم بادهای پاییزی

که ترس از مرگ و ترس از فاصله ها

تا بهار دیگر

به تن همه گل برگ ها

تازیانه می کوبد

تو چه دانستی!

که گل سرخ آخرین دیدار

از نگاه نا محرم مرد پشت آینه افکارم

با خجالت زرد شد

برگهایش زود پر پر شد

من از اینجا

از این دفتر خالی شعر

با زبانی بریده از کلمات قشنگ

که جز آن پیش کشی ام نیست

به تو که از همه خوبتری می گویم

من تو را دانستم...

من تو را دانستم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 10:26 توسط یاشار |


مدت زیادی از تولد برادر پسر کوچولو نگذشته بود . پسر مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند پسر هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار پسر هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
پسر با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها پسر کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !



 

ترانه پاییز

پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد است
بر زیر لب هره کشیدند خدایان
 یک سایه باریک
 هشتی شده تاریک
 رنگ از رخ مهتاب پریده
بر گونه ی ماه ابر اگر پنجه کشیده
 دامان خودش نیز دریده
 آرام دود باد درون رگ نودان
 با شور زند نی لبک آرام
 تا سرو دلاران برقصد
پر شور
پر ناز بخواند
 شبگیر سردار
 هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
 تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است
 تا باز کند ناز و دود گوشه دنجی
 آنگاه بپیچند
 لب را به لب هم
 آنگاه بسایند
تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
 تا باز پس از مرگ
 آرام نگیرند
 جاوید بمانند
 سر باز برون از بغل باغچه آرند
 آواز بخوانند
 پاییز چه زیباست
پاییز دو چشم تو چه زیباست
 سرمست لب پنجره خاموش نشستم
هرچند تو در خانه من نیستی امشب
 من دیده به چشمان تو بستم
 هر عکس تو از یک طرفی خیره برویم
 این گوید
 هیچ
 آن گوید
برخیز و بیا زود بسویم
من گویم
نیلوفر کم رنگ لبت را
با شعر بگویم با بوسه بشویم
 ای کاش
 ای کاش
 آن عکس تو از قاب دراید
 همچون صدف از آب براید
 ای کاش
 جان گیری و بر نقش و گل بوته ی قالی بنشینی
 آنگاه بتو پیرهن از شوق بدری
 از شور بلرزی
 دیوانه همه شوق همه شور
 بیگانه پریشیده همه قهر
 همه نور
 بر بستر من نقش شود پیکر گرمت
 آنگاه زنم پرده به یکسو
 گویم که
من اینجا به لب پنجره بودم
گویی که
 نه ... آنجا
آرام بگیریم
از عشق بمیریم
 آنگاه بپاییز
 هر برگ که از شاخه ی جانم به کف باد روان است
هر سال که از عمر من اید به سر انجام
ببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ
هر درد
هر شور
 هر شعر
 از قلب من خسته جدا شد
باد هوس ات برد
 آتش زد و خکستر آن را به هوا ریخت
 من ، هیچ نگفتم
جز آنکه سرودم
پاییز دو چشم تو چه زیباست
 پاییز چه زیباست
 مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است
 آن دختر همسایه لب نرده ایوان
 می خواند با ناله ی جانسوز
 خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
 هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
 تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است
 تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی
 آنگاه بپیچند ، لب را به لب هم
 آنگاه بسایند تن را به تن هم
 آنگاه بمیرند
 تا باز پس از مرگ ، آرام نگیرند
جاوید بمانند
 سر باز برون از بغل باغچه آرند
 آواز بخوانند
 پاییز چه زیباست
 من نیز بخوانم
پاییز دو چشم تو چه زیباست
 چه زیباست

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386 18:46 توسط یاشار |


از دریا پرسیدم:

این امواج دیوانه تو از کرانه ها چه میخواهند؟

چرا اینسان ،پریشان و در بدر ،سر به کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟

دریا در مقابل سوالم گریست ،امواج هم گریستند...

آن وقت در یا گفت:که طعمه مرگ تنها آدمها نیستند

امواج هم مث آدمها می میرند!

واین امواج زنده هستند،که لاشه امواج مرده را به گورستان سواحل خاموش می سپارند.

 

 

خواب نیمه شب
حضور تو
وقاب ماه در آینه حوض نقاشی چشمانت
خیال باقی عمرم شد
و تو که با نگاهی گرم
شمع خاموش دلم را
سوزاندی
ومن که در خاکستر
عشقی پر سوز
از ناله های اهورایی
ققنوس زیبای عشق
قصیده ماندن ساختم
و گریان
در سر دو راهی تو
تو را دیدم
وتو که در اولین پیچ وداع
دستم را رها نکردی
و من که اشکهایم را
در خنده تو گم کردم
و خاکستر عشقی که
هزار ساله شد
و هنرمندی برتر پیوندی ساخت
با نخ های ابریشمی اشک
که مرهم قلبهای ما شود
وما خیره به هم
ودر تلاقی نگاهمان
اولین غزلی شدیم
که سعدی مستی خواند
و روح القدوس معجزه نان
من سیراب پیوستنم به بیکران
و به جاودان عشق تو
حضور گرم دستانت شد
با لبخندی شیرین
که سر در گم در آن عشق دیدم
دوری را فقط
برای چند روز تحمل کن
تا بر گردم ای هم آغوش
باورم کن
من سرودی هستم
که از رگ
گیتار شب گرد کوچه باغ
یاس جان می گیرد
و با تو عشق را آسان می گیرد
لبریز از جام سکوت
نا ا مید مست
برای تو می میرد
من به امید نا امیدی
به تو دل خوش
برایت یاس می نوازم
و در سایه اولین دیدار
با سروده هایت جاودان می شوم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 1:47 توسط یاشار |


چگونه این آخرین بارها را

در تجلی نگاه هم گریه نکنیم

تو از پشت سکوت اشکهایت

خیره به دور دست

وشاید به انتها

ومن پر از تمنا

در تو غرق می شوم

ورد پایم

در آینه شعرهای دفترم

جا می ماند...

با بوی دستهایت

که افسون کننده خاطراتند

وبمانی

می خواهم هر از گاهی

از سر قسمت

دستهای مهربانیت را بگیرم

وکابوسم را با شب

وتورا با خودم قسمت کنم

وخاطراتم را پیش کش عشق

وعشقم را پر از احساس

تقدیم تو کنم

ولبخند بزنی

و من در سایه خوابی خوش شعر بنویسم

پر از شمع و پر از لاله های فراموشی

قسم به آخرین دیدار

قلبت خانه من است

وایمان دارم روزی

دست در دست قدم می زنیم

دگر سیاهی رنگی نیست

وتو با نگاهی گرم

دوباره عاشقم می کنی

ومن با یک خنده

دو باره عاشق شدنت را می بینم

به دفتر عشق

به اوج رسیدن

به گیتاری که در دست می گیری

به خنده ای که می بینم

نگاهی که می کنیم

و اوج لذت

آنجا که خدا می خندد

ومن شاعر می شوم

شعر مرا می خواند

و اشکها پی در پی

روی ماسه های داغ وداع

و تو می روی

و هنوز می مانی

و من می گریم

بی حضور تو و عشق ما می ماند

وبارها می میرد

گل سرخ قرارمان زرد می شود

چگونه گریه نکنیم

حسرت نخوریم

به این خوش باوری

و بی هیچ سخنی رفتن

من در پیچ اولین وداع اشکهایم را پاک می کنم

و تو را می بویم

که بوی اقاقی می دهی

و اقاقی که حسود است

تو می خندی که عشق همین است

عروسی که خواب عزا می بیند

وگریه هایش از فراغ نیست

از خوابی گناه کار است

که می میراند عشق ورزی ها را

ومن در پی بهانه هایم

و در پی عاشقانه هایم

در تو غرق می شوم

و تو را نیت می کنم در دفتر اشعارم

که حافظ عشق منی

و حافظ ذهنم

من تعبیر خواب آن دخترکی هستم

که از عشق می ترسد

و راه بر قلبش می بندد

و من همچنان در خیابان وصال می مانم

و روزی را می بینم

که نخواهیم بود

و عشق ما خواهد ماند

و در آخر دفتر شعری خاک خورده هزاران سال بعد

کودکان یک دنیای دیگر

شعر دلدادگیمان را می خوانند

ولی اشکهای برجسته و فرو ریخته

سطر سطر آن را هرگز

نمی بینند

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 11:34 توسط یاشار |


همیشه روزنه شب

از دریچه های بسته روزهای بی مقدار جاریست

در پی واژه ای روان شدن

 که پر باشد

از تک کلمه اسمت

 واژگانت زیباست

 نم اشک می سوزندم در هر خواب

 که باشی و نباشی

 و بخوانمت با شوق

 عاشقم شو

 من بی چیزم

 آن جامه های سرخم مرحبای دست توست

که می روی و عطرت همچنان باقیست

 با بوی اقاقی

و پیچیدگی گلدانهای گل مادرم

 که ثانیه وار دوستت دارم بی جرِِات ابراز

 بی چیزم با عشق

که خود خواستم و می بینی که بی چیزم

نثارت می کنم آن گریه های تلخ

 که جز آن ندارم

 پیش کشی ام بعد از سالها جدایی من وتو

 در میان ثانیه های هواخواه جنگ

 جامه سرخم است

 که یکشنبه ابری من است با خزان وحشی تو

 چه جامی باشد از تو در یادم که مستم کند هر شب

 من تو را خواهم خواست

 در پس هر ناقوسی که جار می زند

 خیس از شبنم غم

 بی رویا

بی هیچ

با تو جاودان می شوم

 در خیابانهای گریز

 با سنگ صبور وجودت

 و مر دانگی نگاهی گرم

 من گل امیدت سروده هایم را پر از بهانه

 واحساسم را بی بهانه پیش کشی یکشنبه هایت میکنم.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386 17:58 توسط یاشار |


تسلای خاطرم

لبخندهایت

در دومین وعده دیدار

که اولین رمز عاشقیم

ورود به دنیای چشمانت شد

و دستانت گرفتار طلسم دستانم

من بی چیز تلخ می خندیدم

که تو آمدی با کوله باری از عشق

و عاشقانه ترین لحظه هایت را به من سپردی

من تشنه دیدار مهرت را به دل گرفتم

آن سوی اینه چشمانت تسلایم شد

و...

من پر از عشق شدم

آری!من اینگونه ام

دوست داشتن را با دل با همه احساسم می پزیرم

اگر تو باشی لحظه ای یادم

و نروی از خاطرم

هرگز لبخند نزدم

تو چطور دزدیدی اشکهایم را

که من خندیدم و تو

از مرزهای بی احساس سینه ام گذشتی

بی ترس از سوختن

و پر و بالت را گشودی

تنها برای من

به همه احساسهای قبلی

پشت پا زدم

وتو خندیدی

لبخدت زیباست

من لبخند شناسم

دستانت گل روی باغند که اسیر

چار دیواری شب شده

و چشمانت هنوز در جست وجوی عشق

در من شاید

برای دو کس خواهم مرد

یکی تو و آن یکی تو

جریان زندگی ام به سوی عاشقانه هایت روانه است

ای مادر خوبی ها

عشرتم ده

برای مرگ در خاطرت

برای لحظه ای فرصتی ده

شاید بعد ها تو را بینم

ولی به فردای خود

بی اطمینان

لبخندت زیباست

همین یک شب گناهکارم کرد

گناه اخرم بود و هست

تو هرگز پیشقدم رفتن نشو

که چشمهایت خواهند گفت

گل سرخی که راز عشق من و توست

به ساعتهای بی مقدار عاشقیم متصل

سالها صبر می کنم

تا بیایی به اغوشم

پس به امید دیداری دوباره می خوانمت

 

تایتانیک

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 10:33 توسط یاشار |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اي نهايت در تو، ابديت در تو
اي هميشه با من، تا هميشه با تو
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگي آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود
تا دلت باز شود، تا دلم باز شود


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

دی 1386

مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385



پیوندها

شهر غمها
پاییز همش بهانست
عشقها میمیرند
دوستت دارم
عشق
موزیک
بزرگترین خواننده ایران
شعرایی که ارزش خوندن دارن
قاصدک
عکس و شعر عاشقانه که ارزش دیدن دارند
آرام سرزمین ذهن من
یه دل پر از دست زمین و زمون که به همه چی می خواد گیر بده
آسمان آبی
قاصدک شب تنهایی
هر چه می می خواهد دل تنگت...
earth full of joy
وبلاگ نیما و تانی جون
جایی برای دل تنگیها...
یاد داشت های سید مهدی...
به سراغم اگر می آیید...
به سوی بی نهایت و فرا تر از آن
روشنایی
شهر سپید...
این وبلاگ توش همه چی هست.
نون خشک
تا بدانی خوب من ...
پردیس عشق
فریاد سکوت
دو قلب کاغذی. خیلی قشنگه
ستایشگر
دو قلب آتشین
جایی فرا سوی زمان...
شخصی
بی همتاترین بی همتایان
ساغر شکسته...
من خودم نیستم.
عکسهای دزدیده شده توسط من...
دستگیرش کنید...
وقتی تو می آیی
پاورقی
ساغر شکسته
آوای عشق
من عاشق نبودم ...!!!ولی
حرفای من...جوجو
مهسا جون ...
اعتماد
بالاترین
ایسنا
ایرنا
نیویورک تایمز
پارسیک
غزل اول...
شهروند
اتل متل توتوله
پرستوهای مهاجر (یلدای خودم)
روزهای برفی نازی جون
فروشگاه کتاب
فروشگاه کتاب ایران
فروشگاه کتاب دهخدا
ویکی پدیا
کتاب ایرانی
کتاب الکترونیکی انگلیسی
کتاب الکترونیکی انگلیسی
کتاب الکترونیکی انگلیسی
کتاب الکترونیکی انگلیسی
کتاب خانه ملی فرانسه
کتاب خانه ملی کانادا
کتاب خانه ملی آلمان
مجازی
پیشرفته
کتاب خانه عمومی نیو یورک
سایت پیوند
شبکه کتاب ایران
کامپیوتر
راه امام
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin